به قهرمان آسمان های کودکی ام خلبان شهید عباس دوران
در من قدم می زنند خیابان های شیراز
بهانه های زیادی دست خواب هایم را گرفته اند
می بینمت هنوز از پشت بی سیم های خاردار
بوسه می چینی
تو هواپیمایی که از زمین کنده می شود
تو هواپیمایی که ابرها در انتظارت ...
من بادبادکی رها در باد
بادکی برگشته از خواب اقیانوس ها
سر به هرکجا می کوبم بالا نمی روم
سطرها را
یکی
یکی
پایین تر
می افتم
تو خیابان کوچکی
با تابلویی رنگ و رو رفته از زنگ ها
من کاش
پلکان هواپیمایی که پوتین هات را...
نفس نفس می زنم
پایین تر
عباس از مدرسه می آید
با کیف کوچکی پر از انفجار های بزرگ
تو خلبان می شوی و
من دوست دارید در آینده ...
چه کاره شده ام با این بلیت ها که روی دست هایم!
مانده ام به خطوط مقدم دست هات
راهم نمی دهند چرا؟
به ستاره گفته ام
به جای این کفش ها برایم پاهای جدیدی بخرد
دیگر به آسمان نمی رساندم
قیژ و قیژ این ویلچر لعنتی
* طیبه نیکو
