غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
***
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
*دکتر قیصر امین پور
پس از مدتها فرصتی شد تا به دنیای مجازی سری بزنم و از واقعیت لطف دوستان بهره مند شوم. در روزهای آتی به اتفاق همسرم آقای کرونی عازم سفر معنوی عمره و سرزمین مقدس وحی هستیم. در این فرصت از همه دوستان حلالیت طلبیده و در این فرصت شما را به خواندن کاری زیبا از عمران صلاحی دعوت می کنم:
كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟
* عمران صلاحی
۱
در دست درخت،
تحفة ابر كريم
در جنگل،
خاكه برگها
كهنه گليم
مهمان طبيعتم و در سفرة ما
يك لقمه هواي پاك و يك جرعه نسيم!
شميران-48
۲
با قطار آمد
از دهكدهاي دور ...
بهار
خسته و كوفته و خاك آلود
نه كسي آمده از شهر به استقبالش
نه كسي دنبالش
گيج و تنها و غريب
دود ، از آهنها بر ميخاست
آه ، از آدمها
با قطار آمد ، از دور بهار
چمدانش را از روي سكو دزديدند!
***
این بار با شعری از دوست شاعر و جوان خوش قریحه ی شیراز وحید داور به روز کرده ام . از وی - که به شدت تریبون گریز است- قطعا بیشتر خواهید شنید . او بی سر و صدا و با شتاب به سمت شاعرانگی ناب در حرکت است...
کردها هوره ميخواندند
صداشان کمانچه ميزاد و
کمانچاواز صدات
عجيب نافبرشده بود انگار
با نشيد باستانشان
سکته ميزندم قند اين متن بالا اگر
نمي نويسمت شيرين
***
بايد کجاي ((سنگ آفتاب)) حدس ميزدم
پاز مکزيکي است؟
-خواهرم پرسيد -
وقتي براي روز هزارم داشت
موهاي سفيدم را ميشمرد
ازريخت و پاش
که مادرم از دستم به چناک و بعد
خانه مان که فرو ريختند و جاش
بانک تراشيدند
-ظرف چند ماه -
از کلافگي
اين شعر را ميتراشم
***
چرکتاب و خشک
به کدام چوبرخت بياويزم شلوارم را؟
حالا که به اين چوبي
روي پاهاش مي ايستد
نه! چوبرخت.... نه حتا
فردا که منتظرمت
برام کلاش هديه بيار کلاش
با يک روبان سرخ که به قنداقش گره زده باشي
تا جا که ياددارم
-بر خلاف من -
پدر بزرگ
هم داس هم چکش
با هيچ سرخ نسبت ولي
جز خون دستهاش نداشت
و بر خلاف عمو که
((مديون گاو بود بايد
ارابه بياريد))
مديون گاو نبودم
جز شاخ هاش گاه گداري که خراشي
تا جا که خيش بستم به خويش و
روزي هزار گاو
در گل تپيدم
* وحید داور قلاتی
نوروزتان خوش . دلتان بهاری بماند و به یاری خدا سال خوبی داشته باشید. در روزهای آخر سال در ویژه نامه ی دوچرخه دیدم دوستی که نمی دانم کیست نسبت به یکی از شعرهای من در این وبلاگ اظهار لطف کرده و شعر را چاپ کرده بود ( شعر پدرم دیگر مرا به امام رضا نخواهد برد - البته با مقداری حذفیات!!!-) از لطف ایشان بسیار سپاسگزارم و چاپ این شعر را در این مجله به پاس نوجوانی ها برای خودم عیدی تلقی می کنم.
می خواستم بهاریه بنویسم اما ترجیح دادم شعری از وبلاگ مجید کوهکن به نام پرپرونکا بخوانید. نوروزتان خوش...
کجا بودی وقتی پرنده ها گوشت برادرم را خوردند؟
همه ی شماره های جهان اشغال بود
و جاده ها عقب ماندند از اتوبوس های سیروسفر
کجا بودی که اصلا نیامدی؟
مادرم خواب هایش را خالکوبی می کند
بر دیوارها
و من دور از چشم همسایه ها
گوشه اتاق کار بدی کردم
اما تو کجا بودی که خوب و بدش را تشخیص بدهی؟
دختری پارچه می چرخاند در هوا
و ردیف دندان هایش پیداست
گذشته پاک نمی شود
و لخته های خون جای دکمه هایت را می ترسم باز کنم
مردمک ها گشاد شدند
و کوهها به هم رسیدند
اما تو کجا بودی که اصلا نرسیدی؟
ـ ببخشید شما؟
چه باید گفت جز تعزیت و تسلیت که فرهیخته ای رفته و حالا انگار خاطره ای است در دوردست هایی . دور در تاریک روشنای یادهای خسته... و حال که می خواهم با شعری از آتشی به روز کنم اندوه می خورم که چرا پیش از این شعرش را ننوشتم تا امروز دریغ نخورم که انگار اسیر سنت مرده پرستی دیرینه ی ایرانی شده ایم . ما متظریم تا یکی بمیرد... تا ...تا ...
نه اين دل به آن دل
اين سنگ به آن سنگ گفت
من اين شقايق كوچك را دارم تو چه داري ؟
آن سنگ گفت : گنج
آن سنگ گفت
من بذر آن شقايق را دارم كه تو علم اش كرده اي به لاف
من هيزم تر جهنم فردا
اين سنگ گفت : گنج يعني چه هيزم يعني چه ؟
اين سنگ گفت : اگر هيچ نداشتن گنج است
اين كوه و سنگسارش دفينه ي دارا و دقيانوس
اما ترا از اين همه هيچ پنهان اي برهنه پيرهني كو ؟
اين سنگ گفت : من شقايق سرخي دارم كه چشم آسمان را
نگران كرده است
گفتي نگران تو ؟
آن سنگ گفت : نه
اين آسمان نگران شمع حقير تو نيست
شمعي
بالاي گور فقيري كه تويي
اين آسمان نگران آتشفشان نهان من است
آتشفاني كه اگر برآيد جهان را چراغاني خواهد كرد
چراغاني يا انفجار ؟
اين سنگ به آن سنگ گفت : چراغاني كه اگر كه اگر برآيد جهان را تاريك خواهد كرد ؟
پس
اي كاش گنج بماني تا ... هرگز
اگر كه هيچ نداشتن
گنجي است كه اگر
اي كاش
گنجور جاودانه بماني تا ... هرگز
اين دل به آن دل اين سنگ به آن سنگ گفت
من پس گرفتم حرفم را تو گنج بمان همچنان
تو گنج بذر شقايق بمان نه آتشفشان
تا سنگ گور خويش بمانم من هم
با اين چراغ كوچك بالاي تربتم
و اين چراغ هاي كوچك گورستان بهار
بي بيم انفجار
شروه ناکم در دل آوازها زندانی ام
نی لبک سوزم کن آه ای سوز دشتستانی ام
در غریب آباد غم دل مرد و گل پژمرد و باز
زندگی ماند و من و این بی سر و سامانی ام
دل به شوق چشم هایت زنده بود اما عزیز
من به جرم زندگی در پیرهن زندانی ام
آن شب آن شب رفتی و اندوه باریدن گرفت
من هنوز اندوهناک آن شب بارانی ام
در میان خنده می گریانی ام چون شمع و گاه
در میان شعله چون پروانه می رقصانی ام
شرح دردم کز لب این تاقچه آخر شبی
چون کتابی کهنه برمی داری و می خوانی ام
به او که از مرگ در باران می ترسید
خودم عاشق شدن را یاد دادم
جز این چه انتظار دارید
از زنی که با هزار زبان زنده ی دنیا
خلقت مرد را تحسین می کند
بر باد رفته ای که سرشار از دلهره ی سرخ رهایی است
و گم شدن در زمستان را دوست دارد.
