دوشنبه نهم مرداد 1385
سلام.با شعری تازه تا سرزمین زیتون و سنگ همراه هم باشیم
شریف !
وقتی سنگ ها دست هات را پیدا نکردند
بلند شو!
تکه تکه های تنم را بردار
پرتاب کن
ذره ذره های گم شده ام را
تا تاول های اطراف لب هام به شکل فریاد درآیند
تا تنم بوی زیتون زارهای سالیان دور بگیرد
*
شریف!
تانک ها که از کنار شقیقه ام می گذشتند
از لابه لای انگشت هام
عجیب بوی شقایق له شده می آمد
پرت پوتین ها که می شدم
یادت می آید
بر بلند ترین درخت زیتون
آشیانه مان را
من هنوز هم لالایی می خوانم
تخم های شکسته را
جوجه هایی که بلندای پروازشان فراتر از خاک ها نرفت
*
شریف!
به گرگ و میش چشم هام نگاه کن
فلسطین هم درست مثل من
زنی ست
با پاهای خون آلود
هزاران بار هم که بر خاک بیافتد
دوباره برمی خیزد
سنگریزه ها را از دامنم بردار.
نوشته شده توسط طیبه نیکو در ساعت 22:6 | لینک
|