تبليغاتX
شعر فردا
شعر های طیبه نیکو و شاعران امروز و فردا

سلام.

این شعر تکراری برای خودم هنوز تازگی دارد. امیدوارم برای شما هم داشته باشد...

لازم نکرده به بهانه ای حتا
دور دست دستهات را
عاشقانه تکانم دهی
تا دو دقیقه ی دیگر
کامیونی با خاطرات لاستیک هاش از جاده ای دور
له ام کند
آسفالت خونی خیابان
ومن که حالا مثل یک ماهی سیاه کوچولو
(ببخشید)
آسفالت خونی خیابان را در آغوش می گیری
حالا چه فرق می کند که در ذهن شاعری غروب شوم
ویا انتظار پسرکی پایان شود که هیچوقت عاشقش نشدم
مادرش نشدم
من خیلی پیشترها
توی حوض خانه ای قدیمی مرده بودم
تا اینکه نویسنده ای مرا زایید
ودر پایان قصه اش کشت
حالا چه فرق می کند
که دور دست دستهات رابی بهانه تکانم دهی
پشت چراغ قرمز
روی شیشه ی ماشین
دستمال میکشد شتکهای خون مرا

پسری که هیچوقت عاشقش نشدم

نوشته شده توسط طیبه نیکو در ساعت 1:19 | لینک  |