از دور دستها برايم دست تکان می دهی
سليمه
بوی خاک می دهد دستهاش
حنای خون بسته
دستهاش
می رقصند با شلال موهای خرمايی اش
نخلها
خرما ريزان دامن سليمه است
بم با غم با ماتم همنوا می شود
اينجا صدای زيادی از زير خاک می آيد
صدای زير
صدای بم
صدای شيون برادرانم
عروسکهای زخمی خواهرانم
به سليمه گفته بودم:
سی ش خانه ای می سازم از دل/ از بابونه/ از ريحان/سی ش گفته بودم/ ايرج برايمان می خواند/از شمعدانی ها و گلپونه ها/سی ش گفته بودم مرد خانه ات خواهم شد که نيست
سليمه اما دستهاش بوی خاک می دهد
ونامه های عاشقانه
لای کتاب جامعه شناسی اش خاک می خورد
نمی تونم غمت بردارم ازدل/ نمی تونم بسازم دور منزل
خبرنگارها آمدند و رفتند
داد زدم:
سليمه عروس بم بود و بابونه
عروس خاک نبود
کسی انگار صدايم را نميشنيد
پايم تا زانو در گل مانده
تا سينه
تا
سر بر زانوی سليمه می گذاشتم کاشکی
کسی صدايم را نمی شنود انگار
صدای بم زير آوارها شنيدن ندارد
...
...
...
راوی اين سال تلخ من بودم...
