شنیدن نامت از لب های او شنیدن دارد
نوشیدن جام از سقاخانه ای دور
از دست های " مهربان بگویم بهتر است "
پیرمرد خالی دست هاش را می پاشد
برای کفترانی که
سپید سپید پر می زنند
تا آنسوی تابستان ها
که مرا به تو می رساند
اتوبوسی که پیری جاده ها را خمیازه می کشد
دست هاش به دور ضریح تو طوافم می دهد
دست هاش در بازارچه ی اطراف حرمت
دست هام را می گیرد
پاک می کند اشک های کودکی که
- مهر بدم آقا ؟
- جانماز ببر !
تسبیح !
سوغات لبخندش
دندان های شکسته ای ست که نمایان می شود
امام رضا یعنی پارک
بستنی
قطار
صدای ناقاره
یعنی اتاق کوچکی در مسافرخانه ای قدیمی
چند سال بعد
کفتری از توی خواب من می پرد
کفتری
خواب من می پرد
و ستاره ها
چکه
چکه
روی
گنبد
طلایی
می
ری
زند
دست های پدر گم می شود
مثل همان روز که در صحن از عطرگلاب لبریزت
کفش هایم را گم کرده بودم
بعد زیارتنامه اش را می شنوم
نامه اش را می شنوم
را می شنوم
می شنوم
پدرم دیگر مرا به امام رضا نخواهد برد
چه باید گفت جز تعزیت و تسلیت که فرهیخته ای رفته و حالا انگار خاطره ای است در دوردست هایی . دور در تاریک روشنای یادهای خسته... و حال که می خواهم با شعری از آتشی به روز کنم اندوه می خورم که چرا پیش از این شعرش را ننوشتم تا امروز دریغ نخورم که انگار اسیر سنت مرده پرستی دیرینه ی ایرانی شده ایم . ما متظریم تا یکی بمیرد... تا ...تا ...
نه اين دل به آن دل
اين سنگ به آن سنگ گفت
من اين شقايق كوچك را دارم تو چه داري ؟
آن سنگ گفت : گنج
آن سنگ گفت
من بذر آن شقايق را دارم كه تو علم اش كرده اي به لاف
من هيزم تر جهنم فردا
اين سنگ گفت : گنج يعني چه هيزم يعني چه ؟
اين سنگ گفت : اگر هيچ نداشتن گنج است
اين كوه و سنگسارش دفينه ي دارا و دقيانوس
اما ترا از اين همه هيچ پنهان اي برهنه پيرهني كو ؟
اين سنگ گفت : من شقايق سرخي دارم كه چشم آسمان را
نگران كرده است
گفتي نگران تو ؟
آن سنگ گفت : نه
اين آسمان نگران شمع حقير تو نيست
شمعي
بالاي گور فقيري كه تويي
اين آسمان نگران آتشفشان نهان من است
آتشفاني كه اگر برآيد جهان را چراغاني خواهد كرد
چراغاني يا انفجار ؟
اين سنگ به آن سنگ گفت : چراغاني كه اگر كه اگر برآيد جهان را تاريك خواهد كرد ؟
پس
اي كاش گنج بماني تا ... هرگز
اگر كه هيچ نداشتن
گنجي است كه اگر
اي كاش
گنجور جاودانه بماني تا ... هرگز
اين دل به آن دل اين سنگ به آن سنگ گفت
من پس گرفتم حرفم را تو گنج بمان همچنان
تو گنج بذر شقايق بمان نه آتشفشان
تا سنگ گور خويش بمانم من هم
با اين چراغ كوچك بالاي تربتم
و اين چراغ هاي كوچك گورستان بهار
بي بيم انفجار
