پاره سنگی بود و
ما نمی دانستیم
"شاپور بنیاد"
سلام . حال که بیست و یک روز خورشید و ماه آمدند و رفتند و خاطره ی او در خاطر بی قرارمان مانده هیچ نمی توانم بنویسم جز دلتنگی و دلتنگی جز آه و افسوس. جز دریغ و درد. با این همه در این روزها همدلی دوستان قوت قلب خسته مان بود. سپاسگزارم از لطف همه ی عزیزانی که همراهی مان کردند. در این مجال نیز شعری از گذشته ها را بخوانید:
آنقدرها مرده ام که بيفتم از چشمهات
که له شوم زير قدمهات
آهسته آهسته که می آيی
بوی خاک باران خورده می آيد
تا دستهات
شانه هايم تکان می خورد
تا گر گرفته جنازه ام
زير بارش يکريز پروانه هات دفن می شدم
زنی کل می کشد روسری های سياه در باد را
دستهای به سمت آسمان بالا
که هنوز عاشق آوازهات
دريا را با من قدم می زنی؟
چهار گوشه ی سهم من امشب ماه ندارد
با کمان ابروهات وخيل زخمها که می زنی
فاتحه بر لب / داغ استکانها / وداغ بوسه هات بر دل
پيشانی نوشتم را بر اين سنگ حک کنيد
شروه ناکم در دل آوازها زندانی ام
نی لبک سوزم کن آه ای سوز دشتستانی ام
در غریب آباد غم دل مرد و گل پژمرد و باز
زندگی ماند و من و این بی سر و سامانی ام
دل به شوق چشم هایت زنده بود اما عزیز
من به جرم زندگی در پیرهن زندانی ام
آن شب آن شب رفتی و اندوه باریدن گرفت
من هنوز اندوهناک آن شب بارانی ام
در میان خنده می گریانی ام چون شمع و گاه
در میان شعله چون پروانه می رقصانی ام
شرح دردم کز لب این تاقچه آخر شبی
چون کتابی کهنه برمی داری و می خوانی ام
به او که از مرگ در باران می ترسید
خودم عاشق شدن را یاد دادم
جز این چه انتظار دارید
از زنی که با هزار زبان زنده ی دنیا
خلقت مرد را تحسین می کند
بر باد رفته ای که سرشار از دلهره ی سرخ رهایی است
و گم شدن در زمستان را دوست دارد.
