تبليغاتX
شعر فردا
شعر های طیبه نیکو و شاعران امروز و فردا

 

سلام . خانه ی نو را با یک شعر تکراری آب و جارو می کنم .

فرصتی برای گريه نيست
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد اول بار که گريستم
انگار مادرم نيز
تمام برگهای باغچه را
از مژه می باريد
وسال ها بعد
پدرم از آن سوی گريه های مادر
به جای عروسک
اسب سپيدی برايم آورد
واین آغاز شاعر شدن دخترکی بود
که دیگر موهاش را دم اسبی نمی بندد
شانه هایم را تکان دهید
به یادم بیاورید نخستین زمین خوردنم را
که از خراش زانوم
ماهی قرمزی روی خاک افتاد
ومن دریا بودم
دریا
ازپس گریه های مادرم
واز دور دست سرزمینی که پدرم
چشم هایش را در آنجا گریست
شانه هایم را تکان دهید
به یاد می آورم
چشم های مردی
که از جمعه بازار های عشق آباد / با روسری ترکمنی
با تاجی از گل های سرخ
می آید که عاشقم کند
تا دلم بهانه ای شود زخمهای دو تارش را
شانه هایم را تکان دهید
من از خشونت خاک می ترسم
تنگ آبی روی جنازه ام بریزید
تا ماهی های غوطه ور در ولولای تنم
تشنه نمیرند

نوشته شده توسط طیبه نیکو در ساعت 23:12 | لینک  |