صدایت را نمی شنوم
فقط با فشار انگشت هام حرف می زدم
در لابه لای انگشت هات که سردند حالا
صدایت می کنم
گلفروش تو را می پیچد در مستطیلی شفاف
من جیغ می کشم
کنده می شوم از زمین که سهم تو بود
نمی شناسی ام
با آنکه سالیان دور با چمدان های پر از لبخند می آمدی حوالی تنهایی ام
بی آنکه عکسی داشته باشی از کودکی ها
یا صدایم در دسترست باشد
پیرمرد عرقریزان هل می دهد گاری خالی را
پدرم نامم را فراموش کرده است
*طیبه نیکو
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
***
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
*دکتر قیصر امین پور
پس از مدتها فرصتی شد تا به دنیای مجازی سری بزنم و از واقعیت لطف دوستان بهره مند شوم. در روزهای آتی به اتفاق همسرم آقای کرونی عازم سفر معنوی عمره و سرزمین مقدس وحی هستیم. در این فرصت از همه دوستان حلالیت طلبیده و در این فرصت شما را به خواندن کاری زیبا از عمران صلاحی دعوت می کنم:
كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟
* عمران صلاحی
سلام. با شعری دیگر بهاری دیگر را آغاز می کنیم...
درست است كه از انگشت هام
ماهي مي ريزد و
از پلك هام ستاره
باور كنيد اما
نام كوچكم دريا نبوده و
سوسوي هيچ فانوسي
نسبتي ندارد با تاريكي ام
آسمان
به كلاغ ها بگوييد
اينقدر به دامن توري ام نوك نزنند
از من تا شرجي
صدها قايق برنگشته و
هزاران آواز در گلوگاه فاصله انداخته
به ترك خوردگي دست هام نگاه كن
من بيشتر انار اتفاق
مي افتم
سلام دوستان .
۱. آخرین روزهای سال و ایام رحلت پیامبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبا" ع" و امام رضا " ع " را سپری می کنیم که این ایام را تسلیت می گویم.
۲.امید دارم انشاالله امسال بهاری سراسر زیبایی و شادی را آغاز نماییم. ضمن تبریک بهار به همه ی شما امیدوارم هر روزتان نوروز باشد و نوروزتان سراسررنگ کامیاری و بختیاری بگیرد.
۳.و اما شعر تازه ...
" گلوی خاموش اسماعیل "
از آینه بلند می شود
غمگین
تمام قد
از آن سوی خاکریزها
اسماعیل نیامده تا
گرما گرم انگشت هاش را
به خنکای حنابندان بسپارد
تا کناری زند چارقد پولکی اشک را
از انتظار چشم هاش
باران می بارد
خون می بارد
زن می بارد
دستها و پاها ، حنجره ها
شب بود
مهتاب پشت در
اسماعیل را آورده بودند
با سوغاتی های جنگ
لب نداشت که
بگوید
بخندد
ببوسد
آوازی بخواند حتی
مین ها که به پا بوسش آمده بودند
یا دست که
تکانش دهد
بتکاند
گلبرگ ها
لای سوره ی مریم
تا کنار زند از عطر آینه
چارقد پولکی مهتاب
شب بود
مهتاب به پوتین ها که پا نداشتند
حلقه ها که انگشت نداشتند
به پیراهن آستین بلند اسماعیل نگاه می کرد و
اسماعیل
اسماعیل باگلوی خاموشش
فقط نگاه می کند
دلم برای جبهه تنگ شده است را
نگاه می کند
دوستت دارم را
موهایم را شانه کن را نگاه می کند
مهر را بر پیشانی ام بگذار
نامه هایم را بنویس
مرا به باغچه کوچک حیاط را
نگاه می کند
موهایت که سفید
خطوط در هم شکسته چهره ات
مرا ببخش را
نگاه می کند
اسماعیل
مهتاب را گریه می کند
مهتاب تمام شب را ......
* طیبه نیکو
۱
در دست درخت،
تحفة ابر كريم
در جنگل،
خاكه برگها
كهنه گليم
مهمان طبيعتم و در سفرة ما
يك لقمه هواي پاك و يك جرعه نسيم!
شميران-48
۲
با قطار آمد
از دهكدهاي دور ...
بهار
خسته و كوفته و خاك آلود
نه كسي آمده از شهر به استقبالش
نه كسي دنبالش
گيج و تنها و غريب
دود ، از آهنها بر ميخاست
آه ، از آدمها
با قطار آمد ، از دور بهار
چمدانش را از روي سكو دزديدند!
به قهرمان آسمان های کودکی ام خلبان شهید عباس دوران
در من قدم می زنند خیابان های شیراز
بهانه های زیادی دست خواب هایم را گرفته اند
می بینمت هنوز از پشت بی سیم های خاردار
بوسه می چینی
تو هواپیمایی که از زمین کنده می شود
تو هواپیمایی که ابرها در انتظارت ...
من بادبادکی رها در باد
بادکی برگشته از خواب اقیانوس ها
سر به هرکجا می کوبم بالا نمی روم
سطرها را
یکی
یکی
پایین تر
می افتم
تو خیابان کوچکی
با تابلویی رنگ و رو رفته از زنگ ها
من کاش
پلکان هواپیمایی که پوتین هات را...
نفس نفس می زنم
پایین تر
عباس از مدرسه می آید
با کیف کوچکی پر از انفجار های بزرگ
تو خلبان می شوی و
من دوست دارید در آینده ...
چه کاره شده ام با این بلیت ها که روی دست هایم!
مانده ام به خطوط مقدم دست هات
راهم نمی دهند چرا؟
به ستاره گفته ام
به جای این کفش ها برایم پاهای جدیدی بخرد
دیگر به آسمان نمی رساندم
قیژ و قیژ این ویلچر لعنتی
* طیبه نیکو
سلام.با شعری تازه تا سرزمین زیتون و سنگ همراه هم باشیم
شریف !
وقتی سنگ ها دست هات را پیدا نکردند
بلند شو!
تکه تکه های تنم را بردار
پرتاب کن
ذره ذره های گم شده ام را
تا تاول های اطراف لب هام به شکل فریاد درآیند
تا تنم بوی زیتون زارهای سالیان دور بگیرد
*
شریف!
تانک ها که از کنار شقیقه ام می گذشتند
از لابه لای انگشت هام
عجیب بوی شقایق له شده می آمد
پرت پوتین ها که می شدم
یادت می آید
بر بلند ترین درخت زیتون
آشیانه مان را
من هنوز هم لالایی می خوانم
تخم های شکسته را
جوجه هایی که بلندای پروازشان فراتر از خاک ها نرفت
*
شریف!
به گرگ و میش چشم هام نگاه کن
فلسطین هم درست مثل من
زنی ست
با پاهای خون آلود
هزاران بار هم که بر خاک بیافتد
دوباره برمی خیزد
سنگریزه ها را از دامنم بردار.
این شعر تکراری برای خودم هنوز تازگی دارد. امیدوارم برای شما هم داشته باشد...
لازم نکرده به بهانه ای حتا
دور دست دستهات را
عاشقانه تکانم دهی
تا دو دقیقه ی دیگر
کامیونی با خاطرات لاستیک هاش از جاده ای دور
له ام کند
آسفالت خونی خیابان
ومن که حالا مثل یک ماهی سیاه کوچولو
(ببخشید)
آسفالت خونی خیابان را در آغوش می گیری
حالا چه فرق می کند که در ذهن شاعری غروب شوم
ویا انتظار پسرکی پایان شود که هیچوقت عاشقش نشدم
مادرش نشدم
من خیلی پیشترها
توی حوض خانه ای قدیمی مرده بودم
تا اینکه نویسنده ای مرا زایید
ودر پایان قصه اش کشت
حالا چه فرق می کند
که دور دست دستهات رابی بهانه تکانم دهی
پشت چراغ قرمز
روی شیشه ی ماشین
دستمال میکشد شتکهای خون مرا
پسری که هیچوقت عاشقش نشدم
پرنده های سر بریده در بغلت
با کشتزارها
که نیمی گندم کاشته و
نیمی آتش
کاشکی نبارد روزی
نه از سنگین کوه ها که بر شانه هات خفته اند و
نه ازلبالب دریاها که برلب هات
نه از مه آلودجنگل ها و
پسین خنکای بندر با آوازهای شرجی
من از رود رود دامنت می آیم
از اندوه ناگفته ات با باد
از سیاووشان خفته در خاک
سیاه پوشان گیسو پریشان
مشت مشت گره خورده با سیم خاردارها
درآتش رقصان پروانه هات
باران اگر بودم
می گریستم ترک خوردگی کویری دست های پیرمرد را
دستم می رسید اگر
می بافتم از گوش ماهی های خلیج
گردنبندی دخترک چوپان را
تمام خاکت را در آغوش می گیرم با دست هام
هراست مباد
تو در محاصره ی بوسه های منی
خوشه خوشه زرد هم که باشد تنم
وطنم
تو همیشه سبز ایستاده ای مرا
