تبليغاتX
شعر فردا

شعر فردا

شعر های طیبه نیکو و شاعران امروز و فردا

پدرم دیگر مرا به امام رضا"عليه السلام" نخواهد برد

شنیدن نامت از لب های او شنیدن دارد و

نوشیدن جام

           از سقاخانه ای دور

از دست های

             " مهربان بگویم بهتر است "

پیرمرد

خالی دست هاش را می پاشد

برای کفترانی که سپید سپید

                              پر می زنند

تا آنسوی تابستان ها

که مرا به تو می رساند 

                         اتوبوسی که پیری جاده ها را

                                           خمیازه می کشد

دست هاش

             به دور ضریح تو طوافم می دهد

دست هاش

              در بازارچه ی اطراف حرمت

دست هام را می گیرد

پاک می کند

اشک های کودکی که

- مهر بدم آقا ؟

- جانماز ببر !

تسبیح !

سوغات لبخندش

دندان های شکسته ای ست

                              که نمایان می شود

 

امام رضا"عليه السلام"  یعنی پارک

                       بستنی                

                            قطار     

                               صدای ناقاره

یعنی اتاق کوچکی در مسافرخانه ای قدیمی

 

چند سال بعد

کفتری از توی خواب من می پرد

کفتری

خواب من می پرد

و ستاره ها

            چکه

                چکه

                   روی

                     گنبد

                        طلایی      

                              می

                              ری

                              زند

 

دست های پدر

               گم می شود

مثل همان روز

که در صحن از عطرگلاب لبریزت

کفش هایم را گم کرده بودم

بعد

زیارتنامه اش را می شنوم

نامه اش را می شنوم

را می شنوم

می شنوم

 

پدرم دیگر مرا به امام رضا"عليه السلام"  نخواهد برد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:6  توسط طیبه نیکو  | 

تحلیل " قاب شکسته" از منظر تولید تصویر

تحلیلی بر شعر قاب شکسته ی طیبه ی نیکو از منظر تولید تصویر

به قلم محمد حسين ابراهيمي

***

(( قاب شکسته ))

من برگ های جوانی ات را جارو می زند

باد برف های نشسته بر روسری ام را

کلاغ ها که زمستان را جار زدند

از تراش پیکرت

قاب عکسی خواهند ساخت

تاتصویر شکسته ی پیرزنی را در آغوش بگیری

که عصایی نبودی برای دست های لرزانش

 *طيبه نيكو

***

پیش در آمد :

   آنچه در ذهن اغلب شاعران به عنوان تصویر در شعر تعریف شده  است  ، ارتباط منسجم  ، بین طرح واره های تصویری و توصیف جزئیات یک واقعه ی عینی ست .

    ممکن است یک رخداد عینی با خیال تنیده شود و تصویری شکل بگیرد ، اما در واقع این امر، ارائه ی همان تصویر به شکل دیگری ست و به معنای تولید تصویر نیست و آنچه ارائه می گردد سطحی ست ، نه آنگونه که مخاطب به کشف و شهود برسد.

   آنچه به عنوان تولید تصویر از آن نام برده خواهد شد ، نوعی اینهمانی بین طرح واره هاست ، که شاعر با فصل مشترکی عینی و یا ذهنی از موضوع ها و پدیده ها ، روابط بین آنها را کشف می کند و از ذهن به عین می رساند . تصویر از ذهن شاعر و آمیخته با اندیشه ، موسیقی ، زبان و ... آفریده می شود  و به عین می رسد و از عینیتی که خلق کرده است ، تاویل های متفاوتی در ذهن مخاطب شکل می گیرد و شعر مدام از ذهن به عین و از عین به ذهن  می رسد و مدام در حال اتفاق است. مانند :

گل / فوران خون / بر تارک خنجری سبز در نطع چمن / امشب چه کسی قلب گر گرفته را به بیرون پنجره پرتاب کرده است

( رضا رحیمی )

   شاعر ، رابطه ی بین گل و دیگر واژگان را کشف می کند . گل با فوران خون و قلب گر گرفته ای که از پنجره به بیرون پرتاب شده است، اینهمانی می شود . موسیقی یی که تکرار حرف (( ر )) ، (( چ )) ، (( خ )) و ... برای پرتاب شدن و لکنت زبان از وقوع واقعه تولید می کند و رنگ هایی که هر واژه در خود نهفته است ، با تصویر در هم می تنند و تولید زبان ، تصویر ، موسیقی و اندیشه شکل می گیرد . و ...

   چنین تصویری برآمده از فصل مشترک های طرح واره های تصویری ، موسیقایی ، زبانی و اندیشه ای ست و خلق شده از درونیات شاعر است. نه آنکه توصیف تصویری باشد که قبلن و به طور طبیعی در ذهن مخاطب شکل گرفته است و یا می تواند شکل بگیرد . چرا که طبیعت سرشار از طرح واره های تصویری ست که از ذهن خالق خلق شده است، و توصیف آنچه که خداوند خلق کرده است ، به معنای بازآفرینی تصویر است ، نه تولید تصویر . پس آنچه (( تولید تصویر )) می نامم ، تصویری ست که از درونیات شاعر خلق شده است و زاییده ی ذهن اوست .

 

در اینجا تحلیلی بر شعر (( قاب شکسته )) از منظر تولید تصویر خواهم داشت :

   شعر (( قاب شکسته )) از جمله شعرهایی ست که از منظر تولید تصویر تاویل های متفاوتی را در بر دارد . تصاویر خلق شده در این شعر آنقدر در هم تنیده اند ، که همدیگر را در آغوش می گیرند . زبان و اندیشه تصویر را خلق می کنند و تصویر خلق شده بیانگر اندیشه ی شاعر است . تصاویر و احساسی که در آن نهفته است ، مخاطب را به کشف وا می دارد . چگونه کشفی :

   (( من )) با نشانه ی احساسی اش ، با آوردن فعل (( می زند )) از شعر جدا می افتد و گویی (( من )) راویی ست که شکستگی خود و معشوقه اش را می روایاند و عشق به (( تو )) که در (( جوانی ات )) زاده می شود ، بی شمارگونه در حال اتفاق است. (( من )) خسته و بی رمق، در نقش رٌفته گری قرار می گیرد که جوانی ِ فنا شده ی معشوقه اش را با برگ هایی که جارو می کند و تداعی گر خزان است ، اینهمانی می نماید و ساخته ها از حالت طبیعی خود بیرون رفته ، جادویی می شوند و خلق تصویر شکل می گیرد . تصویری که برآمده از درونیات شاعر است و فنا شدن به گونه ی دیگری در او جاریست. نه آنکه توصیف تصویری از پاییز باشد که نابودی در پس آن نهفته و بارها اتفاق افتاده است. پاییز بیانگر ذهن شاعر نیست ، بلکه در ذهن شاعر، پاییز به گونه ی دیگری اتفاق می افتد و با آمدن (( جوانی ات )) ، بهار نیز شکل می گیرد.

 (( باد )) که نشان از گذر است و معلق بودن را در بر دارد،  نقش آفرینی می نماید و   (( من )) در (( روسری ام )) به خویش می پیوندد . برف نشسته بر روسری ام ، پیری ام را خلق می نماید . (( کلاغ ها )) با ندای شومشان ، سیاهی شان را به دنبال می آورند و (( من ِ )) سپید را تسخیر می کنند . به ناگهان (( جوانی ات )) به خوابی عمیق فرو  می رود و : زمستان است / هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...  در ذهن مخاطب شکل می گیرد و ارجاعی برون متنی اتفاق می افتد.

   و اما بعد، شاید (( جوانی ات )) درختی ست، که قرارمان زیر سایه اش اتفاق می افتاد . درختی که دیگر (( تو )) نیستی ، و (( من )) خزانش را به نظاره نشسته ام . ناگهان همه چیز از قاب عکسی فوران می کند که (( من )) و (( تو )) خاطراتمان در آن نقش بسته است و (( من )) به روایت آن می برخیزد . قاب عکسی که شاید پای منِ دیگری در بین بوده است و به شکستن خاطراتمان برآمده است .

  و اما بعد، شاید درخت معشوقه ی (( من )) باشد و تویی وجود نداشته باشی . (( تو )) در قالب درخت خلق شده باشی و زاییده ی توهمات (( من )) . (( من )) به در ختی عشق می ورزم که جوانی ام را با او قرار می گذاشته ام ، اما آواز کلاغ های شوم ، تسخیرش می کنند .

    چگونه درختی ، چگونه درختی که (( تو )) باشی و سال های جوانی ام ، در قابی از تن ات حک می شود. چگونه درختی ، چگونه درختی ، خفته بر تپه ای آرام و ماه آهسته از پشت آن می گذرد.تپه ای که شاید نشانه ی آرامگاه (( من )) باشد یا آرامگاه (( تو )) و شاید درخت ، نمادی از رستاخیزی (( من )) و (( تو )) باشد .

(( جوان )) از بهار می آید و (( من )) پاییزش را به نظاره می نشیند .(( من )) در زمستان راوی پیری اش می شود و آنجا که (( تو )) تصویر شکسته ی پیرزنی را در آغوش می گیری ، گرمی عشق شکل می گیرد و تابستان اتفاق می افتد . چهار فصل زندگی (( من )) و (( تو )) چقدر جادویی به روایت کشیده می شود . روایتی که راوی اش گاهی (( من )) هستم و گاهی (( تو )) و آنگاه که بی قراری تو ِمخاطب در شعر جاری شود ، بی گمان راوی اش تو باشی .

براي مشاهده ي مطلب فوق در روزنامه ي جام جم: كليك بفرماييد.

براي مشاهده ي مطلب فوق در وبلاگ آقاي ابراهيمي: كليك بفرماييد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 15:18  توسط طیبه نیکو  | 

مثل یک ماهی کوچولو

برای رضا رحیمی که همیشه در خاطرم زنده است.

اولش باور نمی کند. با مشت های کوچکش هی روی پاهایم می کوبد: "چرا مرده؟ دروغ می گی، ماهی من نمرده، دروغگو! دروغگو!حتمن اونو دادیش به یکی!"

می دانم که به هیچ طریقی نمی توانم آرامش کنم.جلوی مهد کودک روی زمین می نشیند و می زند زیر گریه...

- "من خونه نمیام دروغگو! من خونه نمیام!.خودت گفتی این یکی دیگه        نمی میره! خودت گفتی مثل ماهیای دیگه نیست.گفتی که همه چی می فهمه، چشماش با آدم حرف می زنه،گفتی ماهیت خیلی قویه که تا حالا نمرده!"

نمی توانم گریه کردنش را تحمل کنم. می نشینم بغلش می کنم تا اشک های کوچکش را نبینم.

- "حالا جدی جدی ماهی من مرده؟ یعنی دیگه من ماهی ندارم.آخه چرا؟ اون که طوریش نبود! تازه رنگش هم که عوض نشده بود.تا دیشب هم که توی تنگش بازی می کرد! اصلن تقصیر توئه که یه تنگ بزرگ تر براش نخریدی..."

محکم تر بغلش می کنم. تند و تند موهایش را می بوسم .هیچ حرفی برای گفتن ندارم. پاهای کوچکش را تند و تند روی زمین می کشد:

- "از آب که نپریده بود بیرون؟ ها؟ پریده بود؟ جاییش هم زخمی شده بود؟ باله هاش چی؟ اصلن چرا یه ماهی دیگه براش نخریدی که تنها نباشه...؟"

با مشت های کوچکش هی به شانه ام می زند: "اگه راست می گی این دفعه  جنازه ی ماهیم رو بهم نشون بده! جنازه ی اونای دیگه رو هم که بهم نشون ندادی! اصلن با ماهیام چیکار می کنی؟ اونا رو کجا می بری؟ دروغگو!!...."

تلفن همراهم زنگ می زند. دخترکم را رها می کنم. هنوز هم دارد گریه می کند. محمد حسین ابراهیمی است... می مانم جوابش را بدهم یا نه؟ بالاخره دکمه ی سبز رنگ را فشار می دهم. با صدایی زخمی می گوید: رضا رحیمی مرده است! وهق هق گریه اش بلند می شود.........

طیبه نیکو

21بهمن 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 15:59  توسط طیبه نیکو  | 

گزارش

پاييز

از كنارش مي گذرد لرزان

اما او زودتر تكانده است

برگ هاي كوچكش را

روي لختي تنه اش

كلمه هايي در هم فرو رفته است

دست هايش كه ميوه اي شگفت مي دهد

دلش خون است و گاه گاه

بغض چندين ساله اش مي تركد

شايد چاقوي زنگ زده اي در گلويش نشسته باشد

يا ريشه هاي نازكش

 رسيده اند به يك گور دسته جمعي در عراق

*طيبه نيكو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:30  توسط طیبه نیکو  | 

زمستان

سلام.مدتی این مثنوی تاخیر شد اما...


من برگ هاي جواني ات را جارو مي زند

باد برف هاي نشسته بر روسري ام را

كلاغ ها كه زمستان را جار زدند

از تراش پيكرت

قاب عكسي خواهند ساخت

تاتصوير شكسته ي پيرزني را در آغوش بگيري

كه عصايي نبودي براي دست هاي لرزانش

*طیبه نیکو

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:36  توسط طیبه نیکو  | 

چتر عطر باران را می پراند

سلام

در آستانه ی بهاری تازه و نوروزی دیگر خوشحالم و خدا را سپاس می گویم که فرصت نوشتن چند سطر دیگر یافتم امید که سال پیش رو برای همه سال سلامتی و سعادت و خوشبختی باشد و دوستان شاعر و نویسنده در این سال بهترین ها را بنویسند و در پیشگاه کلمه و کلام سربلند باشند انشاالله!

 ***

و اما این مجال را اختصاص داده ام به معرفی یک کتاب تازه:

"چتر عطر باران را می پراند"

مجموعه ی شعر های "سید محمد امین جعفری حسینی"

انتشارات فصل پنجم

از مجموعه کتاب های برگزیدگان جوان دومین دوره ی جشنواره ی شعر فجر

 

دوست و برادر خوبم سید محمد امین جعفری حسینی را به عنوان شاعری دشتستانی الاصل و ساکن شیراز می شناسیم. هر چند در طول سالیان اخیر تلاش فراوانی داشته و در حوزه ی مسایل اجرایی ادبی خدمات شایسته ای به شعر جوان فارس ارائه نموده است و گرچه رسم روزگار ماست که مهربانی را ارج ننهند اما آنان که اندک انصافی دارند قدر زحماتش را به خوبی می دانند

کتاب حاضر به گفته ی خودش قرار بوده همه کارها خصوصا شعرهای عاشقانه او را در بربگیرد اما به دلایلی در حال حاضر شامل شعرهایی از اوست که در همایش ها و جشنواره ها از او شنیده ایم. این یعنی اینکه باید منتظر کتاب های تازه ی او نیز باشیم هر چند کتاب حاضر نیز کارهای ارزشمندی را در خویش جای داده است.

در این فرصت شعری از او می خوانیم:

 

در تاریخی که من خواهم نوشت ، هیچگاه یاد دانش آموزان مظلوم روستای سفیلان چهارمحال و بختیاری محو نخواهد شد

با دستخط های بچه گانه

تو هم بالاخره در آتش سوختی

                                 ابراهیم!

هی گله گله گوسفند به تپه ها بردی

آتش دست و پا کردی

به سرنوشت سیب زمینی ها فکر کردی و

خوشحال شدی

                   که مثل آن ها نیستی

يادت به خير
مي نشستي و 
بي آنکه نُت ها چيزي از تو بدانند،
                بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
                 «اي مالک ! ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما 
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و گناه را به گردن آتش می اندازند
اما آتش بايد باشد
حتما بايد باشد، 
تا عده اي دود بگيرند و
دادِ مان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
                      بنويسند کنار بابا بعد نان
                      بنويسند کنار بابا بعد آب
                        و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي ما را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نباشد، 
عده ای 
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
                                            فيتيله فردا تعطيله
حتما دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم  دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
                                 يادمان به خير

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:26  توسط طیبه نیکو  | 

اسیر

سلام. چند وقتی است در هوای داستان نفس می کشم. این بار با یکی از اولین داستان هایم به روز می کنم.

توی پاگرد می ایستم تا او زودتر از من از پله ها پایین برود، به راه رفتنش نگاه می کنم، من با کفش های پاشنه بلند هم بهتر از او راه می روم، جلوی در ورودی می ایستم، او رفته است تا ماشینش را از پارکینگ بیرون بیاورد، منتظرش می مانم، ناگهان صدای انفجار عظیمی به گوش می رسد ماشین ها بی خیال به مسیرشان ادامه می دهند و مغازه داران و رهگذران انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است بعد او را می بینم که روی برانکارد بیهوش افتاده است، دو تا سرباز هم با او هستند و از پای چپش خون مثل فواره بیرون می زند، به ساعتم نگاه می کنم، می دانم که هنوز به پارکینگ نرسیده است، یک بار دیگر صدای انفجار می آید، آسمان سیاه می شود. هر چه منتظر می مانم او نمی آید. بعدها می شنوم که اسیر شده است، چند بار بوق می زند تا من به خودم می آیم، در ماشین را آهسته باز می کنم روی صندلی عقب می نشینم و زیر لب به او سلام می کنم، به انبوه جو گندمی موهایش خیره می شوم و جواب سلامم را نمی شنوم.

آن سال ها نمی دانستم اسیر یعنی چه، فکر می کردم وقتی محمد مرا بغل می کند و نمی گذارد از دستهایش رها شوم اسیر شده ام، خودش می گفت می خواهم اسیرت کنم  . می گفت وقتی آزادت می کنم که بگویی چقدر دوستم داری و من با همه کودکیم فریاد می زدم  « قد یه پرنده»

معنی جنگ هم نمی دانستم فقط یادم می آید زمانی که پسرعمویم شهید شده بود مادرم هی اشک می ریخت و من که بی خیال روی لبه ی حوض نشسته بودم جیغ های عمه را می شمردم

محمد و چند نفر دیگر به مرخصی آمده بودند، توی کوچه مسابقه ی دو گذاشته بودند، گرد و خاکی شده بود که بیا و ببین، از دور محمد را دیدم داد زدم« مادر! محمد اومد» فریاد پوتین هایشان هنوز توی گوشم هست، آنها می دویدند، صدای هواپیماها را می شنیدم. یک لحظه فکر کردم توی کوچه جنگ شده است. محمد اصلاً حواسش به من نبود. همانطور که می دوید ناگهان به من خورده من روی زمین افتادم و پایم زخم شد، گریه کردم و همان موقع از جنگ بدم آمد.

من به سیاه و سفیدی موهاش خیره می شوم او اسیر شده بود و من همچنان توی کوچه لی لی بازی می کردم بعد موهای مادر هم یکی یکی سفید شدند و پدر گریه می کرد و دیگر از چشمهایش اشک نمی آمد.

از توی آینه ی ماشین به او نگاه می کنم که چقدر خاطره ی تلخ در وجودش جمع شده است بی آنکه چیزی بگوید همچنان به مسیرش ادامه می دهد. عجیب است که بعد از چند سال من هنوز هم چیزی درباره ی او نمی دانم. جز اینکه حدود 5 سال اسیر بوده است و من آن سال ها نمی دانستم اسی یعنی چه؟ این را هم اتفاقی از زبان خودش شنیده بودم، بعد وقتی دید که من ناراحت شدم با همان لحن آرام و صمیمی اش گفته بود: « فکر می کردم می دونستی و گرنه هیچ وقت نمی گفتم» .

مادر گفت: « محمد اسیر شده اونوقت تو با سرو پای پتی تو کوچه لی لی بازی می کنی؟ من به لبهایش که دیگر نمی خندیدند خیره می شوم دلم می خواهد از او می پرسیدم اسیر یعنی چه؟ دلم می خواهد بدانم زمانی که اسیر شده بود چند سالش بود؟ ازدواج کرده بود یا نه؟ بچه چی؟ بچه هم داشته؟ دلم می خواهد بپرسم وقتی ازاسارت بر می گشته دلش می خواسته اولین کسی را که ببیند چه کسی باشد، مادر؟ پدر؟ همسر؟ بچه؟ یا خواهر کوچکترش.

من هنوز هم چیزی از اسارت نمی دانم فقط حس می کنم اسارت مثل لحظه ای ست که انسان را می خواهند اعدام کنند با این تفاوت که آن لحظه زود تمام می شود اما اسارت نه.

دوباره صدای انفجار می آید. من از ماشین پیاده می شوم، سنگ می اندازم، جیغ می زنم و محمد را می بینم که شهید شده بود و خودم که میان این همه خاکستر و دود اسیر می شدم. 

* طیبه نیکو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:42  توسط طیبه نیکو  | 

می دانم زلیخای خوبی نبوده ام...

سلام

 همانگونه که در نوشتار قبلی نیز گفتم چندی است عهده دار مسوولیت صفحه ی شعر و ادب روزنامه ی تحلیل روز هستم و در این راه همراهی صمیمانه ی دوستان ارجمند را طلبیده و منتظر همراهی سبز دوستان عزیز هستم.

راه های ارسال اثر

علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از  برای این صفحه ارسال نمایند

 □ □ □

و اما شعر . گاهی پیش می آید لابه لای برگ ها و دفتر های یادداشت چیزهایی می نویسی و بعد فراموششان می کنی. امروز یکی از این کارها را یافته ام که مدت ها بود فراموشش کرده بودم...

یوسف های زیادی گم شدند

در راه راه پیراهنت

می دانم زلیخای خوبی نبوده ام

گم کرده ام تو را

در سفالینه های کبودی

که دوبیتی می نوشد هرشب از قهوه ای چشم هات

گمت کرده ام در هراس گرگ آلود شب های مصر

کوچه پس کوچه های عرق کرده ی بی هندوی ابروهات

نفرین تمام پیرزنان جادو بر من

که من رگ دستانم را

                         زده ام

                                 اما این خون تمامی ندارد

انگار دامنم آه تمام مردگان این خاک را گرفته

که بوی ترنج می شنوم از گوشه گوشه ی خواب هام

حوالی پرتگاه این شعر

چاهی ست به نام گریه های گاه گاه زنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:17  توسط طیبه نیکو  | 

علی جان تولدت مبارک

 سلام دوستان عزیز!

 چندی است عهده دار مسوولیت دبیری صفحه ی شعر و داستان روزنامه ی ارجمند تحلیل روز هستم که در شیراز منتشر و در گستره ی جنوب کشور توزیع می شود.به عنوان نمونه می توانید در سایت روزنامه - که مطالب جذاب و خواندنی در حوزه های مختلف دارد- صفحه ی شعر و داستان را ببینید.

علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از طرق زیر برای این صفحه ارسال نمایند

ارسال به نشانی الکترونیکی nikoo1358@gmail.com

ارسال پستی به یکی از نشانی های زیر:

۱- شیراز خیابان قصردشت-نبش خیابان عفیف آباد- طبقه چهارم ساختمان مدرسه کاراته آزادی- روزنامه تحلیل روز- صفحه ی شعر و داستان-طیبه نیکو

۲-- شیراز صندوق پستی ۱۳۳۴-۷۱۵۵۵

****

 ۳ مرداد سالروز تولد علیرضا نسیمی است. علی جان تولدت مبارک.

 

سراغ آمدنت را از نسیم می گیرم و

سراغ چشم هات را از رگه های چراغ های قرمز

که انتهای خیابان را به من نمی رسانند

لبخندت را اس ام اس نمیکنی با گرمی دست هات؟

گریه کرده ای

درست شبیه وقتی که از مادر کنده می شود

روی خاک می افتد

و با سرآستین پنجم ابتدایی اش گونه هایش را...

پاک از یاد رفته اند قرمزی چشم هات

گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم

تنها دلخوشی م به چند سطر مچاله

که سگدو می زنند

روی اعصاب خرد و خرابمان

سرم را برمی گردانم

علی روی صندلی عقب نشسته است

با آنکه می دانم این وقت شب

نه کتانی های پاره پوره ی من به انقلاب مب خورد

نه مسیر همیشگی او

سرم را برمی گردانم

علی نشسته است روبه روی هر پنجره ای که بسته می شود

ته همین سالن روبه رو

کجایی روزهای بی تلفن همراه

که صدایت همیشه در دسترس لحظه هایم بود

سلام جیب های پر از برف و بوران

احوال قوری چایی ما همیشه یخ زده است

گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم

امروز پنجشنبه ی آخر سال است

علی آمده است کنار تنهایی همیشگی مان

سیاه ما پوشیده

ما هفت نفر بودیم

و او هفت گل سرخ روی قبر ما گذاشت

و کسی گفت که رفته است به انتهای هفته ها

به گورستان متروکه ی قلات

تا فاتحه ای بخواند برای من

جنازه ای که روی دست های خودم مانده ام.

* طیبه نیکو

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:58  توسط طیبه نیکو  | 

پدرم نامم را فراموش کرده است!

از پشت این همه دیوار

صدایت را نمی شنوم

فقط با فشار انگشت هام حرف می زدم

در لابه لای انگشت هات که سردند حالا

 صدایت می کنم

گلفروش تو را می پیچد در مستطیلی شفاف

من جیغ می کشم

کنده می شوم از زمین که سهم تو بود

نمی شناسی ام

 با آنکه سالیان دور با چمدان های پر از لبخند می آمدی حوالی تنهایی ام

بی آنکه عکسی داشته باشی از کودکی ها

یا صدایم در دسترست باشد

پیرمرد عرقریزان هل می دهد گاری خالی را

پدرم نامم را فراموش کرده است

*طیبه نیکو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:49  توسط طیبه نیکو  |